السيد الطباطبائي ( مترجم : همداني )

135

تفسير الميزان ( فارسي )

مىشود ، و در مصارفى كه خدا معلوم كرده تقسيم مىشود ، و چهار پنجم ديگر اگر غنيمت است در ميان لشكريان تقسيم و اگر غير آن است به صاحبش رد مىشود ، و در ميان آنان به شش سهم تقسيم مىشود : سهمى براى خدا ، سهمى براى رسول خدا ( ص ) ، سهمى براى ذى القربى ، سهمى براى يتيمان ، سهمى براى مسكينان و سهمى براى درماندگان در سفر ، آن گاه سهم خدا و رسول خدا ( ص ) را به وراثت به جانشين او مىدهند . پس زمامدارى كه جانشين پيغمبر است سه سهم مىبرد دو سهم از خدا و رسولش و يك سهم از خودش ، پس به اين حساب نصف تمامى خمس به او مىرسد ، و نصف ديگر آن طبق كتاب و سنت در ميان اهل بيت او سهمى به يتيمان و سهمى به مسكينان ايشان و سهمى به سادات درمانده در سفر داده مىشود ، آن قدر كه كفاف مخارج يك سال ايشان بكند . و اگر چيزى باقى ماند آن نيز به والى داده مىشود ، و اگر به همه آنان نرسيد و يا اگر رسيد كفاف مخارج يك سال ايشان را نكرد والى ( زمامدار ) بايد از خودش بدهد تا همه براى يك سال بى نياز شوند . و اگر گفتيم : بايد از خودش بدهد براى اين است كه اگر زياد مىآمد او مىبرد . و اينكه خداوند خمس را مخصوص اهل بيت رسول خدا ( ص ) كرد و به مسكينان و درماندگان در سفر از غير سادات نداد براى اين است كه عوض خمس به آنان صدقات را داد ، چون خداوند مىخواهد كه آل محمد ( ع ) بخاطر قرابتى كه با آن حضرت دارند منزه و محترم باشند ، و به چرك ( زكات ) مردم محتاج نشوند ، لذا خمس را تا حدى كه رفع نيازشان را بكند براى آنان قرار داد تا به ذلت و مسكنت نيفتند ، و اما صدقه دادن خود سادات به يكديگر عيبى ندارد . و اين كسانى كه خداوند خمس را برايشان قرار داده خويشاوندان رسول خدا ( ص ) و همانهايند كه در آيه « وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ » از آنان ياد كرده ، و ايشان فرزندان عبد المطلب از ذكور و اناث مىباشند ، و احدى از خاندانهاى قريش و ساير تيره هاى عرب جزو آنان نيستند . و همچنين موالى اهل بيت ( ع ) نيز در اين خمس سهمى ندارند ، صدقات مردم براى موالى ايشان حلال است ، و موالى با ساير مردم يكسانند . و كسى كه مادرش از بنى هاشم و پدرش از ساير دودمانهاى قريش باشد زكات و ساير صدقات بر او حلال است ، و از خمس چيزى به او نمىرسد ، براى اينكه خداى تعالى مىفرمايد : « ادْعُوهُمْ لآبائِهِمْ - ايشان را به نام پدرانشان بخوانيد » « 1 » .

--> ( 1 ) كافى ج 1 ص 539